
ناله ی برگهای پاییزی در زیر پای من
جیغ باد پاییزی نوازش من
گریه ی آسمان پاییزی همدم من
من پاییزی تو پاییزی او پاییزی
زیر درختان زرد پاییزی با تو پاییزی
با توام ای زیبای پاییزی
چه کنم بی تو در این روزهای پاییزی
تو در آسمان بهاری و من در این زمین پاییزی
بی تو من پاییز پاییزم
کاش شعر پاییزی مرا می شنیدی
کاش روی زرد پاییزی ام را میدیدی
و کاش دستان سرد پاییزی ام را می گرفتی
ای پاییز دوست داشتنی من
بی تو هیچم بی تو پاییزم
دوستت دارم ای عشق پاییزی من
hadi 
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 14:8 توسط هادی و ساناز
|

hamdamegorub.blogfa.com
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه وآب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز ياد تو همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی
sanaz
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 20:24 توسط هادی و ساناز
|


وقتي دركوچه غم قدم مي زني ... وقتي برگ هاي پاييزي را زير پايت حس مي كني
به ياد من باش
وقتي امواج دريا ، سركش و بي قرار همچون دل من ، بر پاهايت بوسه مي زنند
به ياد من باش
وقتي غروب افتاب را در شفق سرخ گونه در انتهاي دريا نگاه مي كني
به ياد من باش
وقتي پرواز پرغرور پرندگان را در آسمان مي نگري
به ياد من باش
وقتي بر قله كوه ايستاده و مغرورانه به زمين مي نگري به يادم باش
وقتي روي شن هاي ساحل قدم برميداري ..و موج جاي پايت را مي شورد
به ياد من باش
به يادمن باش .
وقتي ترنم باران را حس مي كني ..
به ياد من باش
وقتي قلبت در آرزوي عشقي مي تپد ......ميخواهي دلتنگي هايت را به كسي بگويي ... ميخواهي سرت را برشانه كسي بگذاري و بگريي ...
به ياد من باش .......
اما من هميشه به ياد تو هستم ...باهرنفسي كه ميكشم ..تورا ياد ميكنم

hadi
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 15:9 توسط هادی و ساناز
|

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره؟عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته؟
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه
من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو
چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا میرم؟کجای جاده دلتنگه؟
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره
سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

hadi
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 19:27 توسط هادی و ساناز
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 14:31 توسط هادی و ساناز
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 16:8 توسط هادی و ساناز
|